رویای شبانه سلام بر نابترین ترانه،
شور و غزل تب شبانه،
ای وای حواسم به کجا رفت
تو همانی رویای قشنگ هر شبانه...
|
با یه شکلات شروع شد !!!!!!!!!! من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم .من بچه بودم…اونم بچه بود
سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست …
گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره ! گفت :تا مرگ ! خندیدم و گفتم: تا نداره !!! گفت: باشه! تا پس از مرگ !!! گفتم: نه ! تا نداره ! گفت: قبول ! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن.. یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار ! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ! اما من اصلا تا نمیذارم ! دوستی تا نداره !!! نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد.. میدونستم… اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم . گفتم: باشه. تو بذار گفت: شکلات ! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من ! باشه؟ گفتم: باشه ! هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم ! دوست دوست من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم. میگفت ای شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم بخورش ! میگفت نه ! تموم میشه ! میخوام تموم نشه ! میخوام برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم…و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه ! نه ! تا نداره !! دوستی که تا نداره ! یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال…ده سال..بیست سال…شده که گذشته. حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته. حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا…میگه میرم اما زود برمیگردم ! من میدونم ..میره و برنمیگرده… یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت ! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش ! هر دو تا رو خورد ! خندیدم.. میدونستم دوستی من تا نداره… میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه ! خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام …اما اون هیچکدومش رو نخورد.. حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟
[ سه شنبه 92/7/16 ] [ 10:33 عصر ] [ ziba . shams ]
[ نظرات () ]
این روزها نگرانی هایم شده صفر دغدغه هایم بیست عقلانیت ده ذهنیات را افتاده ام گفته اند اگر حضورت راقبول شوم امید و ظهور را معادل سازی می کنیم! سرمشق های انتظار را گم کرده ام! جمعه صبح ها کلاس فوق العاده حضور توست درس ها زود به زود فراموشم میشود [ شنبه 92/7/13 ] [ 11:26 عصر ] [ ziba . shams ]
[ نظرات () ]
مولا....... زمین در انتظار توست... زمان به سویت قدم بر می دارد... سکوت آسمان نشان از نیاز است! نیاز به یاری!! اینجا هر صدایی از هر کجا و هر چیز برخیزد، تو را می خواند! صدای دل سنگ را هم می توان شنید که در انتظار تو دست نیایش به سوی آسمان بلند کرده و اشک می ریزد! وقتی دل سنگ می شکند، قلب مشتاقان را چگونه باید توصیف کرد؟! ما همه در انتظار تو همچو مرغانی پر شکسته در امید مددکاری که زخم بالشان را ببندد و دست نوازش بر سرشان بکشد، به زمین و زمان می نگرند، بر خاک ایستاده ایم. تو تمام عشقی!سمبل وجود! بی تو زندگی مجهول خواهد ماند. پس بر دیدگان ما قدم بگذار تا بودن، زندگی و عشق در خاک ما معنا بگیرد. صدای پای باران از عمق کوچه های تاریک چشمهای زمان به گوش می رسد و امید شکفتن را به غنچه های سپید ارزانی می کند، وقتی که تو لبخند می زنی! لحظه ها به هم پیوند می خورند در آرامش و نشاط موسیقی نگاه تو! صبح، سرود سلام را از تو می آموزد و روز، سبزی سخاوت را از دستهایت! پر پرواز پرنده ها و نغمه بر لب بلبلان تویی! امید به زندگی...فصل طراوت...
سرمستی چکاوک های کوچک، همه نشانه ی حضور توست! تو که هستی و نیستی! تو که میشنوی، می بینی، اما نمی نمایانی مهتاب رویت را به این شب زدگان خسته!! بیا تا شام ستم به زانو درآید و پگاه آزادی سرافراز بر مسند دیده های زمین رخت براندازد. دنیا ذره ذره می سوزد در انتظار حضورت و لحظه لحظه جان می سپارد در فراق نوازشت. بازآ و این نیمه جان را با جرعه جرعه ی زندگی سیراب کن. شعله ی انتظار را با نفس پر مهرت بمیران که دردی بس شکننده است و رنجی بس کشنده!
بیا! بیا که چشمهای ما، روشنایی را در مسیر قدمهای تو می جوید! [ شنبه 92/7/13 ] [ 10:19 عصر ] [ ziba . shams ]
[ نظرات () ]
دانه های بی تقصیر انگور، از مسیر انگشتها تا کامت، هزار بار زنده شدند و مردند، درحالیکه شیطان در گرد دختر مأمون پرسه میزد. انگور رازقی اگر میتوانست، فریاد میکشید و سم، خود را مسموم میکرد. ماه و مهر، هر دو از آسمان مدینه رخت بسته اند و غربت توس و بغداد صورت مغموشان را دربرگرفته است. حالا ساعت شنى، روی سر لحظه ها خاک میریزد و ناگهان ته دلش خالی میشود. همیشه شب را یارای تحمل نور نیست. همیشه شب هرچند با فانوس ها و روشنایی های کوچک بسازد، هرگز تاب تحمل خورشید را نخواهد داشت. خورشید؛ یعنی پایان شب؛ یعنی ذوب دستهای یخی ستم، یعنی تولد و شکوفایی خورشید، یعنی مهربانى، یعنی روز؛ یعنی بازگشت به امیدی همگانى... . سردمداران حکومت جور و خودخواهی چگونه با خورشید مدارا کنند؟ بغداد مسموم شده است. سایه انگشتان زهرآلود، روی تمام دیوارها و نخلهایش سنگینی میکند و قهقهه کاخنشینان، شبیه نهیب مار است، شبیه نعره مرموز جنایت... . مدینه دلش را در بغداد جا گذاشته و توس، چشمبهراه خبر غربتی از جنس خود در شهری دیگر است. امشب سه شهر در تکاپو است؛ توس و بغداد و مدینه؛ دو قتله گاه و یک تل بیقرار، شاید یک بام و دو هوا. صدا از کدامسو می آید؟ صدای جوانی که لحنی عارفانه دارد؛ صدای جوانی با واژه های پررنگ شهادتین. باد، چنگ در موی افشان نخل ها افکنده است. باد، صدای جوان را به هرجا که میرسد، میکوبد. باد سراسیمه میدود، مثل باد میدود، به توس، به بغداد میرود، با این خبر مغموم که بغداد مسموم شده است. مولود با برکت اسلام! هنوز گرمی دستهای سخاوتمندی روی شانه های زمان باقی است. هنوز شهادت تاریخ حلاوت ظهور تو را در برهه ای از آن دارد. اگر عیسی در مهد لب به سخن گشود و یحیی در کودکی به نبوت رسید ، تو تکرار تاریخ و دلالت قرآن در خاندان پیامبر اسلام بودى. [ شنبه 92/7/13 ] [ 9:44 عصر ] [ ziba . shams ]
[ نظرات () ]
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاک یک گلدان باشد؛ خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد
و تا همیشه، خاک باقی بماند، فقط خاک. اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند.
وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم.
![]() همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند.
من آن خاکی هستم که توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده.
من آن خاک قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد.
اما اگر این خاک، این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد،
قشنگترین اسم دنیا را، خاکی که نور چشمی و عزیز دُردانه خداست.
اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض نشود، اگرانتخاب نکند،
![]() اگر همین طور خاک باقی بماند، اگر آن آخر که قرار است برگردد و
خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید:
یا لَیتَنی کُنت تُراباً. بگوید: ای کاش خاک بودم... این وحشتناکترین جملهای است که یک آدم میتواند بگوید.
یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد، چه برسد به آدم!
یعنی این که...
خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید. عرفان نظرآهاری ![]() [ جمعه 92/7/12 ] [ 11:3 عصر ] [ ziba . shams ]
[ نظرات () ]
|
|
[ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |